یا صاحب الصمصام عجل الانتقام
نویسنده : فطرس - ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٥

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب ...
comment نظرات ()
:::: اگر اشاره کنی کائنات می لرزد ::::
نویسنده : فطرس - ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٤

 

همین که دست قلم در دوات می لرزد

به یاد مهر تو چشم فرات می لرزد

نهفته راز «اذا زلزلت» به چشمانت

اگر اشاره کنی کائنات می لرزد

«هزار نکتهء باریک تر ز مو اینجاست»

بدون عشق تو بی شک صراط می لرزد

مگر که خار به چشمان خضر خود دیدی

که در نگاه تو آب حیات می لرزد

تو را به کوثرو تطهیرو نور گریه مکن

که آیه آیه تن محکمات می لرزد

کنون نهاده علی سر،به روی شانهء در

و روی گونهء او خاطرات می لرزد

 

غزل تمام نشد،چند کوچه بالاتر

میان مشک سواری فرات می لرزد

سپس سوار می افتد ،تو می رسی از راه

که روضه خوان شوی اما صدات می لرزد

□□□

وعصر جمعه کنار ضریح روی لبم

به جای شعر دعای سمات می لرزد ..


comment نظرات ()
:::: ای کاش در این بیت بسوزم ::::
نویسنده : فطرس - ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٤

دارد دل و دین می برد از شهر شمیمی

افتاده نخ چادر او دست نسیمی

تسبیح دلم پاره شد آن دم که شنیدم

با دست خودش داده اناری به یتیمی

حتی اثر وضعی تسبیح و دعا را

بخشیده به همسایه، چه قران کریمی

در خانهء زهرا همه معراج نشینند

آنجا که به جز چادر او نیست گلیمی

ای کاش در این بیت بسوزم که شنیدم

می سوخت حریم دل مولا چه حریمی

آتش مزن آتش  در و دیوار دلش را

جز فاطمه در قلب علی نیست مقیمی

 

حالا نکند پنجره را وا بگذاریم

پرپر شود آن لاله زخمی به نسیمی


comment نظرات ()
:::: قبله مایل به تو ::::
نویسنده : فطرس - ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٤

گفت : در می زنند مهمان است

گفت: آیا صدای سلمان است؟

این صدا، نه صدای طوفان است

 مزن این خانهء مسلمان است

مادرم رفت پشت در، اما

 

گفت:آرام ما خدا داریم

ما کجا کار با شما داریم

 و اگر روضه ای به پا داریم

پدرم رفته ما عزاداریم

پشت در سوخت بال و پر، اما

 

آسمان را به ریسمان بردند

آسمان را کشان کشان بردند

پیش چشمان دیگران بردند

مادرم داد زد بمان! بردند

بازوی مادرم سپر،اما

 

بین آن کوچه چند بار افتاد

اشک از چشم روزگار افتاد

پدرم در دلش شرار افتاد

تا نگاهش به ذوالفقار افتاد-

گفت: یک روز یک نفر اما...


comment نظرات ()
:::: لشکر ابرهه از سوی حجاز آمده است ::::
نویسنده : فطرس - ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٤

تقدیم به حماسه برادران بحرینی ام

 

باز از بام جهان بانگ اذان لبریز است

مثنوی بار دگر از هیجان لبریز است

بحر آرام دگر باره خروشان شده است

ساحل خفته پر از لولو مرجان شده است

دشمن از وادی قرآن و نماز آمده است

لشکر ابرهه از سوی حجاز آمده است

با شماییم شمایی که فقط شیطانی است

(دین اسلام نه اسلام ابوسفیانی است)

با شماییم که خود را خبری می دانید

و زمین را همه ارث پدری می دانید

با شماییم که در آتش خود دود شدید

فخر کردید که هم کاسهء نمرود شدید

گرد باد آتش صحراست بترسید از آن

آه این طایفه گیراست بترسید از آن

هان! بترسید که دریا به خروش آمده است

خون این طایفه این بار به جوش آمده است

صبر این طایفه وقتی که به سر می آید

دیگر از خرد و کلان معجزه بر می آید

سنگ این قوم که سجیل شود می فهمید

آسمان غرق ابابیل شود می فهمید

پاسخت می دهد این طایفه با خون اینک

ذولفقاری زنیام آمده بیرون اینک

هان!بخوانید که خاقانی از این خط گفته است

شعر ایوان مدائن به نصیحت گفته است

هان بترسید که این لشکر بسم الله است

هان بترسید که طوفان طبس در راه است

 

 

یا محمد(ص)! تو بگو با غم و ماتم چه کنیم

روز خوش بی تو ندیدیم به عالم چه کنیم

پاسخ آینه ها بی تو دمادم سنگ است

یا محمد(ص)! دل این قوم برایت تنگ است

 

بانگ هیهات حسینی است رسیده از راه

هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله


comment نظرات ()
شایعه
نویسنده : فطرس - ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۳

در پاسختان دهان خود می بندیم     ما با سخن ولی کسی می سنجیم

آنگاه که معلوم شود شایعه بود         برحال پشیمان شما می خندیم


comment نظرات ()
محب فاطمه(س) اهل ولایم...همیشه تشنه کرببلایم
نویسنده : فطرس - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱

خدا را شکر پس از گذشت سالی که به اندازه ی یک قرن طولش بود قرعه به این دل شکسته افتاد و خلاصه دعوت شدم

گرچه هنوز لایق زیارت دوست نیستم اما کرم ارباب شامل من رو سیاه شد تا در این ایام جانسوز فاطمیه روبروی ایوان نجف عزادار بانوی این مرد غریب و در عرض کربلا عزادار مادرش باشم ان شاءالله

دعا کنید تا بتونم با معرفت اربابمو زیارت کنم

یا علی مدد

 


comment نظرات ()
درب خانه…
نویسنده : فطرس - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳٠

به نجّار گفت: می‌توانی دری برایم بسازی؟
نجار پرسید: برای کجا؟
مرد پاسخ داد: برای در ورودی خانه‌ام.
نجار پرسید: مگر در خانه‌ات چه شده؟
مرد گریست…

 


comment نظرات ()
← صفحه بعد